پژواک خاطره ها از درون ترانه
ببینید باترانه ها و نغمه ها با چه سرعتی میشه خاطرات قشنگ گذشته رو مرورکرد
به خاطرم میاد که صدای موزونی هرروز صبح زودمنو که کودکی ۳-۴ ساله بودم ازخواب بیدارمیکرد.این صدا
صدای پیرزنی بودکه متاعش رو باآوازی خوش هرروزصبح به معرض فروش میزاشت.ومن .هرروزصبح
باشنیدن این آوازاز رخت خواب میومدم بیرون وخودموبه کوچه میرسوندم باچشمای خواب آلودروی
دوزانومینشستم وهردودستموزیرچانه مزاشتم تابه اون آوازقشنگ گوش بدم....صدا اولش از دوردور میومد
تانزدیک ترمیشدومیدیدمش...پیرزنی باجسه ایی نحیف...سینی بزرگی برروی سربا اون آوازدلنشینش
ازکنارم رد میشدوصدایواش یواش ضعیف ترمیشد.....دوباره پس ازرفتنش خواب به چشمم میومد
وباهمون سرعت که اومدم بیرون ....برمیگشتم تورختخوابم بخوابم ولی ایندفه باصدای طنین اندازاون
پیرزن رهگذر راستی چه خواب شیرینی میشد



..چندماهی گذشت دیگه اون پیرزن
نمیومد...ولی این آوازقشنگبرای من رازی بودرازی که سالهاطول کشیدکشفش کنم...روزها اومدورفت
پس ازشیطنط های کودکی روزهابودکه به شب میرسید
شب و خواب اما نه خوابی ساده خوابی همراه با رازی دیگر : لالایی مادر......
این رازهای آوازخوش درگوش و جانم وجودداشت وهنوزم وجوددارد وهمچنان برای همگان بایدتاابدباقی
بماند....پنج ساله بودم به خاطر میارم باهمسالان خودم توحیاط و باغچهء خونمون (که الان آپارتمان
شده!!!!!)حسابی بازی میکردیم چه لذتی داشت : گرامافون....قوری چای کنارسماور مادربزرگ...زیر انداز
و گاهی شربت آبلیمویا بیدمشک بااتفاق زنای همسایه و مادرم.....سرگرم غوغابودیم ولی گوش وجانم
جایی دیگه بودبه کلام موزون وشعروآوازوترانه هادل میسپردم.... واینهم رازی دیگه بر رازهای
دیگه.....رازی که چطور ازیه جعبه چوبی صدایی به این قشنگی بیرون میادهرروزپس از عبورازکوچه و
خیابون ازهر خونه ایی یه صدای آوازوترانه میومد "" بیوفا رفتم که رفتم "" وروز بعد : مرغ سحر ناله سر
کن ""
ازخونه ایی دیگه : ای ایران ای مرز پرگهر ای خاکت سر چشمه ء هنر"" ازپنجره ء بعضی خونه ها : گل
اومد بهار اومد میریم به صحرا"""" یا : ماشین مشد ممدلی نه بوغ داره نه صندلی " راستی چی به
سر مااومده؟ کجاست اون نغمه ها؟؟الان اگه ردبشیم ازکناریه پنجره (تازه اگه پنجره ایی مونده باشه!!!!)
به نظرشماچی میشنویم؟ :ترانه هایی مثل کافی شاپ یا دافی شاپ
! اینه پیشینه ء
ما؟؟؟ به هر حال ......
...
تو محل مامغاذهء ( مینی مارکت) کوچیکی بود که یه رادیو بزرگ چوبی داشت هرروز یه صدایی ازش
میومد...اون مغاذه دار اون رادیو اون ص
داها دلیلی بود تا من همیشه خوراکی هامو
ازاونجابگیرم....تازه : هرروزم دیرمیومدم خونه.
.گذشت و گذشت بزرگترشدم و رفتم مدرسه...دبستان
و شور و حال خودش که هرروز بایدسرودصبحگاهی رو همه با هم میخوندیم تا اینکه این آوازها و ترانه ها
رفتند و به صفحات یادها سپرده شدند....یادش بخیر...و با یه شعرخاطره انگیز که خیلی ها مخصوصا
پدرهاومادرهای ما با اون خاطره دارن به این مطلب پایان میدم....خوش باشید...
ماشین مشدی ممدلی :
ماشین مشدی ممدلی ارزون و بی معطلی
این اوتلی (ماشین!) که من میگم فوردقدیم لاریه
رفتن توی این اوتله باعث شرمساریه
بار کشیده ازبس که از قزوین و رشت و انزلی
ماشین مشدی ممدلی نه بوغ داره نه صندلی!
ماشین مشدی ممدلی صندلیاش فنر داره
بلیط فروش مشدی و شوفر بی هنر داره
بهر مسافرین خود زحمت و درد سر داره
رفتن با این اوتل میشه باعث کوری و شلی
ماشین مشدی ممدلی نه بوغ داره نه صندلی
مسافر از بوی اوتل تا میشینه کسل میشه
از متلک شنیدن و بور شدن خجل میشه
بس که فشار میاد به اون دچار درد دل میشه
پاره شود لیاس اگر گیر کند به صندلی
ماشین مشدی ممدلی نه بوغ داره نه صندلی
این اوتلی که از قفس تنگ تره و کوچیک تره
جای چهل مسافر گنده و چاق و لاغره!!
شوفره بس که ناشیه اوتل همیشه پنچره
راه نرفته در میره لاستیک چرخ اولی
ماشین مشدی ممدلی ارزون و بی معطلی!
این اوتل شکسته از سیستم قدیمیه تایر اون قراضه و پیستون اون لحیمیه
ازحلبی شکسته ها ساخته مبل و صندلی
ماشین مشدی ممدلی ارزون و بی معطلی......